من و برادرم

سلام من محمدامین برجی هستم. من می خوام براتون بگم که من و برادرم چه چیز هایی را پیش پدر و مادرمان آموختیم. یک روز منو برادرم از مدرسه خارج شدیم تا بریم تولد من را هر چه زودتر بگیریم. ما که در حال تولد گرفتن من بودن من و داداشم با هم دعوامون شد که تولد کی است. بعد که باهم قهر کردیم بعدش خیلی زود با هم آشتی کردیم چون آشتی کردن خیلی خوبه من و داداشم که همش با هم دعوا می کنیم زود زود با هم آشتی می کنیم. همه ی آدم های جهان اگر دعوتشون بشه با هم زود آشتی می کنند.بعدش من به برادرم گفتم اشکالی ندارند بیا با هم تولدم را بگیریم داداشم خوشحال شد و با هم تولدم را گرفتیم برادرم با مهربانی به من گفت حالا که گذاشتی تولد تو را با هم دیگه گرفتیم بیا تو وسط بشین من خوشحال شدم و جواب دادم بیا بعدش با هم شمع ها را فوت کنیم. بعد که تا سه شمردن من و برادرم با هم شمع را فوت کردیم . بعد که جایزه ها را به من دادن من گفتم اشکالی نداره جایزههای من را بین من و برادرم نصف کنیم آنها گفتند نه چه اشکالی داره. و جایزها را بین من و برادرم نصف کردن و به طرف خانه حرکت کردیم. وسط راه برادرم با مهربانی گفت: ممنون که گذاشتی تولد خودت را با هم بگیریم. دفعه بعد تولدم را با هم می گیریم. من گفتم باشه ممنون اون جواب داد و گفت خواهش می کنم.