خاطرات من
من و پدرم
سلام من می خواهم بهتون بگم که چه قصه هایی از منو بابام دارم.
یک روز ما حوصلمون سر رفته بود و من به بابام گفتم: میشه با هم بریم پارک پدرم قبول کرد و با همراه هم دیگه رفتیم پارک. اونجا خیلی خوش گذشت. ما قبل از این که بریم پارک دسته پینگ پنگ
خودمونه هم همراه خود آوردیم تا هرقتی وسط راحمون میز پینگپنگ دیدیم با دسته پینگپنگخ خودمان بریم پینگپنگ بازی کنیم. بعدش که به راه افتادیم پدرم گفت: تو برو بازی خودت را بکن
من هم میرم پیاده روی می کنم تا هم هوا بخورم هم یک میز پینگپنگ را پیدا کنم تا با هم بازی
کنیم. من گفتم باشه. بعد بابام رفت یکم هوا به سرش بخوره هم من به بازی خودم برسم.
این از داستان من.