داستان من در دفتر قشنگم.
سلام من محمد امین برجی هستم من می خواهم داستانم را برایتان توضیح بدهم. یک روز من با همراه برادرم و پدر و مادرم رفتیم فرودگاه تا به شهر قم سفر کنیم چون قم خیلی شهر تمیز و پاکیزه ای است. وارد هواپیما شدیم و رفتیم به آسمان آسمان خیلی پاکیزه و قشنگ بود. بعدش یک ساعت گوذشت و هواپیما فرود آمد من خیلی ترسیدم بعد رفتم زیر چادر مادرم و آروم شدم بعد که رسیدیم مادرم من را صدا کرد و گفت رسیدیم بیا بریم من هم گفت باشه ممنون مادرم هم گفت ممنون. چند ساعت بعد مادرم به پدرم گفت کجا بریم به نظرت پدرم جواب داد و گفت به نظر من که بریم خونه مامانم بعد مادرم جوابش داد و گفت باشه بریم و راه افتادیم به خونه مامان جونی من مامان جونی من توی قم زندگی می کند. اونجا که رسیدیم زنگ زدیم و اونها گفتند بله من گفتم ما ایم بعد در را باز کردند سلام کردم مامان جونی من و بابا جونی گفتند سلام پسرم خوبی منم گفتم بله ممنون.
تمام.