خاطرات من

داستان من و برادرم که چی کاره بشیم.

سلام من محمد امین برجی هستم. من می خواهم  یک داستانی برایتان توضیح بدم من می خواهم بهتون بگم که من و برادرم چی کاره شویم. یک روز من صبح زود بلند شدم و تخت خواب خودم را مرتب کردم و بلند شدم و رفتم صبحانه بخورم. صبحانه ام که تمام شد برادرم از خواب بیدار شد و گفت سلام صبح بخیر من هم جواب دادم و گفتم سلام صبح به خیر بعد اون نشست سر میز صبحانه بعدش من به اون گفتم تو می خواهی بزرگ شدی چی کاره بشی؟ اون جواب داد و گفت می خواهم دکتر بشم. و او گفت تو چی تو می خواهی چی کاره بشی؟ من گفتم مهندس ساختمان تازه این سوال را همیشه مامانی مون و پدر و مادرمان به ما می پرسید.

تمام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا