خاطرات من

من و پدر خوش اخلاقم

سلام من محمد امین برجی هستم. من یک روز من با پدرم رفیم پارک و من به پدرم گفتم چرا اومدیم پارک پدرم جواب داد و گفت به خواطر این که می خوام دوستم را ببینم بعدش من جواب دادام و گفتم چرا توی پارگ پدرم گفت توی پارک نمی خواهیم بریم می خواهیم بریم خانه دوستم خانه دوست من که کنار پارک است به خواطر همین من گفتم می خواهیم بریم پارک. بعد که رسیدیم دم در پدرم قبلش به من گفت یادت باشه که دوست من مریزه نزدیک اون نشو من جواب دادم و گفتم چشم بابا بعد وارد خانه شدیم و در را باز کردند و من و پدرم گفتیم سلام اونم جواب سلام ما را داد و گفت سلام بعد وارد شدیم پدرم به دوستش گفت خوبی اونم گفت بله ممنون و بعد اونها با هم حرف زدن و من هم از خانه خارج شدم که برم برای خودم دوست پیدا کنم بعد یکی را پیدا کردم و بهش گفتم سلام با من دوست میشی اون گفت سلام بله و من هم گفتم بیا بریم پارگ و با هم بازی کنیم و اون گفت باشه و رفتیم پارک و با هم بازی کردیم.

تمام.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا