داستان من و دوستام و به سفر باغ وحش ما
سلام من محمدامین برجی هستم.
من می خوام توضیح بدم که چطوری من و دوستام رفتیم باغ وحش و چه چیزهایی را دیدیم.
یک روز من رفتم مدرسه تا برم درس بخونم. بعد معلم ما از راه رسید و گفت سلام ما هم گفتیم سلام خانم معلم بعد معلم ما درس را شروع کرد.
چند ساعت بعد معلم ما چند برگه به ما داد و گفت بچه ها این برگه ها را بدید به پدر و مادرتان ما هم گفتیم چشم خانم معلم.
چند لحظه بعد معلم ما نشست سر میز خودشان و گفت این برگه را من به شما دادم تا برن پدر و مادرتان امضا کنن تا به باغ وحش سفر کنیم.
بعد زنگ خورد و معلم ما گفت بچه ها برین خانه هاتون تا دیر نشده بعد هم ما خداحافظی کردیم و به خانه برگشتیم.
بعدش من به پدر و مادرم گفتم سلام و بعد برگه را به آنها دادم و گفتم این را معلم ما داده تا شما امضا کنید. بعد مامانم برگه را نگاه کرد و امضا کرد.
فردا آن روز من با برگه رفتم مدرسه و در حیات مدرسه را باز کردم دیدم معلم من تازه به مدرسه رسیده و توی حیات به معلمم گفتم سلام بعد معلم من گفت سلام خوبی من هم گفتم بله ممنون و بعد برگه را دادم بهشون و گفتم بفرمایید.
بعدش معلمم برگه را نگاه کرد و از من تشکر کرد. بعد از اون با معلمم وارد مدرسه شدیم و معلمم به دوستام گفت سلام بچه ها دوستام هم گفتند سلام .
بعدش معلم من گفت بچه ها کی به جوز محمد امین که همون برگه ای که دیروز بهتون دادم را اورده.
دوستام هم برگه هاشون را دادن دست خانم معلممون و معلم ما گفت ممنون.
بعدش اتوبوس رسید و ما از کلاس خارج شدیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم و به باغ وحش سفر خیلی خوب کردیم.
تمام.