خاطرات من

خاطرات من در دفترم عزیزم

سلام من محمد امین برجی هستم من می خوام خاطرات خودم را بگم یک روز من با پدرم رفتم فروشگاه تا برم توپ بگیرم و بابام رفت توپ را برایم گرفت بعد راه افتادیم به سمت خانه خودمان که یک دفعه من دیدم که چند تا پسر دارم با آشقال فوتبال بازی می کنم بعد چشمم به توپی که پدرم برایم خریده بود افتاد بعد به پدرم گفتم میشه من با توپم برم سمت اون پسر هایی که دارند با آشقال فوتبال بازی می کنند؟ پدرم پرسید و گفت چرا؟ من جواب دادم و گفتم چون من می خوام با آشقال فوتبال بازی نکنند تا شهرمون آلوده شود و هم به دوستام کمک کنم و با هم بازی کنیم. پدرم گفت باشه برو فقط مواظب باش من هم خوش حال شدم و با لبخند گفتم ممنون و بعد خودم را معرفی و گفتم لطفا میشه با توپ من بریم فوتبال آنها هم قبول کردند و با هم رفتیم فوتبال.

تمام

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

نوشته های مشابه

دکمه بازگشت به بالا