خاطرات من
من و مادرم
سلام من محمدامین برجی هستم. من می خواهم بگم که با مادرم چه کارهایی را انجام می دهم یک روز من به مادرم گفتم کی برایم گیتار می خری مادرم گفت نمی دونم بعد چند ماه گذشت من صبح زود بیدار شدم تا برم صبحانه بخورم اول تخت خواب خودم را مرتب کردم و بعدش رفتم سمت میز صبحانه تا صبحانه بخورم چند ساعت بعد مادرم با خوشحالی در را باز کرد و آمد تو بعدش مادرم با خوشحالی یک هدیه خوب به من هدیه داد اونم اون چیزی که من خیلی دوستش داشتم گیتار و با خوشحالی از مادرم گرفتمش و رفتم با اون بازی کردم.
تمام