خاطرات من
خاطره من از دوبی
سلام من می خوام از خاطره خودم بنویسم.
یک روز من با داییم،خالم،با برادرم رفتیم دوبی.اونجا همه چیزش عالی بود.
یک روز من با خانواده خودم رفتیم به شهربازی علمی اونجا کلی چیز هیجان انگیز داشت.
من با برادرم یک چیز جالب را دیدیم.
ما رفتیم جایی که یک توپ با باد در سمت بالا رفت.
بعد که به دوبی برگشتیم تا بریم ناحار بخوریم.
بعدش رفتیم ناحار بخورییم مامانمون گفت که حتما لباس های تمیز تن خودتان بکونید. ما هم گفتیم چشم.
اونجا همه چیزش خوشمزه و عالی بود. ما قبل از این که غذای خودمان را شروع کنیم به خوردن گفتیم بسم الله الرحمن الرحیم.
بعدش که نهار ما ما تمام شد گفتیم الهی شکر.